رز سفيد

چرا ای بنده عاصی به سوی ما نمی آیی؟
به هر صبح و سحرگاهی به سوی ما نمی آیی؟

منم با تو تویی با من چرا بیگانه می گردی؟
اگر روزها تو در کاری چرا شبها نمی آیی؟

به غفلت نگذرد عمرت از این درگه چرا دوری؟
ز فضل ما خبر داری به سوی ما نمی آیی؟

منم بخشنده و غفار منم عالم منم ستار
چرا در مشکل هر کار به سوی ما نمی آیی؟

به خانمان تو مشغولی نداری شوق ما در دل
دل از دنیا نمی داری به سوی ما نمی آیی

دو دست و پایت بسته، برند جای تاریکی
چرا در گوشه مسجد به دست و پا نمی آیی؟

تو می گویی زمن ظالم خراج باج می خواهد
چرا از خانه ی ظالم به سوی ما نمی آیی؟

به سودای جهان یک دم تو سید غافلی تا چند؟
در این بازار شوق ما، بر سودا نمی آیی؟

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:, توسط غلام رسولي |

 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 13 اسفند 1391برچسب:, توسط غلام رسولي |

 

به عشق تو میتپد ، از دلتنگی تو اینگونه پریشانم
نمیدانم چاره ی کار چیست ، وقتی دلت با من نیست
نمیدانم دردم را به چه کسی بگویم ، وقتی همزبانی نیست
چه کسی فهمید خیسی چشمهایم به خاطر چیست،
آن شعر تلخی که بر روی آن کاغذ خیس نوشته شده از کیست!

 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 6 اسفند 1391برچسب:, توسط غلام رسولي |
.: Weblog Themes By LoxBlog :.